من رییس اداره امور بانوان پس از 27 سال مدیریت در آموزش و پرورش شرط اصلی مدیریت را کشف کردم . یک مدیر نیاز به سواد و معلومات زیادی ندارد او باید جبروت داشته باشد .
مدیران زیادی زیر دست من پرورش پیدا کردند. همین مدیر کل سازمان ، در مدرسه راهنمایی آق بلاغ سفلی که من مدیرش بودم درس می خواند. دوسال مردود شده بود . شلوغ ترین بچه مدرسه بود . تو تیله بازی همه را می برد . بچه ها می گفتند (البته راست و دروغش پای خودشان ) کمی دستش کج است . اما من تربیتش کردم . همیشه از نگاه من می ترسید . جبروت یک مدیر بیش از هر چیز در چشمان اوست . حالا هم که مدیر کل است هنوز هم از من حساب می برد . بیشتر همکاران این سازمان شاگردان من بوده اند و در مکتب من پرورش یافته اند . جز این عتیقه معاونم . یک دفعه از تو لپ لپ در آمد و همکار من شد . بعضی وقتها تاثیرات بدی روی بقیه می گذارد . اخیرا رییس بخش مشاوره و معاون امور بانوان زیاد با هم می چرخند . از الان شرط می بندم تا آخر ماه معرکه ای در سازمان اتفاق خواهد افتاد که تا حالا سابقه نداشته است .
پرونده ای به بخش مشاوره و معاونت امور بانوان سپرده شده است . پرونده مربوط به دختر نوجوان هفده و هجده ساله ای است که اقدام به خرید و فروش موبایل دزدی دریک مدرسه شبانه روزی و خوابگاهش می کرده است . این دخترک سابقه فرار از خانه و روابط نامشروع هم دارد . خدایا !قضیه را تا تهش خواندم . مدیر مدرسه و مدیر خوابگاه اختلاف شدیدی دارند . این نوجوان بیچاره ((میتی کمون حاکم بزرگ)) در خوابگاه مدرسه بوده که پایش را از گلیمش درازتر کرده و حالا آتوی حاکم بزرگ شده است. دوباره همکار مشاورم یاد اصول تربیتی این پیازه ((پیاژه) )افتاد . بیچاره این بچه .من فضول نیستم و در کار دیگران دخالت نمی کنم . اما، چو می بینی که نابینا به چاه است .اگر خاموش وبنشینی گناه است . بالاخره نتوانستم طاقت بیاورم وارد اتاق معاونم شد . مشاور اداره هم حضور داشت . گفتم : شما دو تا جای دخترای من هستین . راه حل این مشکل بسیار آسون. دو همکار محترمتون را دعوت کنین تا اختلافاتشان را حل کنند .اگر کار به جاهای باریک کشیده یکی از این دو نفر باید تغییر سمت بدهد .این بچه بیچاره رو هم ول کنین . این دونفر احترام سن و سالم را نگه داشتند و فقط با نگاهشان به من گفتند : به تو چه . وقتی از در بیرون می رفتم مشاور اداره همکار امروز و شاگرد دیروزم به من گفت : فسیل !!!!برگشتم و نگاهی به مشاور انداختم . خودش را جمع و جور کرد و مودب ایستاد. هنوز هم از من حساب می برد .به رویش نیاوردم اما با خودم گفتم : شب دراز است و قلندر بیدار.آخر ماه سلامتان می کنم .
قضیه بد بیخ پیدا کرده بود . مسوول حراست که دق دل زیادی از مدیر کل داشت از این قضیه نهایت استفاده را کرد . آنها گفتند مدارس ما امنیت ندارد .بیچاره این بچه .(( میتی کمون ))مدیر مجتمع شده بود و احساس می کرد .چه قدرتی پیدا کرده است .ولی الان معلوم نیست چه بلایی سرش بیاید . دزدی ، روابط نامشروع , هم جنس گرایی و فرار . دو هفته هم هست که وارد 18 سالگی شده . با توصیه کاری پیش نمی رفت .اما من دوباره نمی توانستم خودم را سبک کنم . بالاخره معاونم وارد اتاقم شد و گفت : نمی دونم این دختره رو بفرستیم بهزیستی یا نه . بازم معاون اگر از من حساب نمی برد لااقل ادب و تربیت داشت .حالا که مشکل این سازمان بدون حاج خانم حل نمی شد من ایثار کرده و برای حل مساله وارد شدم .گفتم همکار عزیز راه حل همان است که در ابتدا بهتان گفتم .اجازه ندهیداداره آگاهی واداره ..... در کار سازمان ما دخالت کنند .معاون پرسید : به نظر شما چی کار کنم : گفتم : قبل از هر تصمیمی با دو نفر صحبت کن : اول اون دختره بدبخت بیچاره و بعد با مشاور همون مدرسه .
این بار معاون توصیه مرا گوش کرد و به آنی نامه پیش رویش را امضا نکرد .
آنچه که او ومشاور شنیدند فوق العاده دردناک بود . دختر بیچاره همیشه مورد تجاوز پدرش قرار می گرفته .و در شهر کوچک آنها کسی حاضر به ازدواج با او نبوده است و ادعا می کرد تنها کسی که اورا دوست دارد ؛همین دوست پسرش است. که اجناس دزدی خرید و فروش می کند . او گریه می کرد و می گفت که سال قبل از مدرسه اخراج شده و می خواسته دل مدیر مدرسه را به دست آورد. گفت من فقط از موبایل مدیر خوابگاه خوشم اومد و می خواستم ببینم مدلش چیه . براش همون لحظه یک اس ام اس اومد . من به اس ام اس اون نگاه کردم. خطش انگلیسی بود دقیق نفهمیدم چیه !اونم با من لج افتاد . من و به خونمون برنگردونین . من دیگه تو خوابگاه به کاربه کار کسی ندارم .توروخدا ! این دفعه مشاور و معاون به من نگاه کردند . باید این قضیه رو حل می کردم . جلسه ای با حضور مدیرکل و دیگر مسوولان ترتیب دادم و تصمیم نهایی این شد : این دختره با دوست پسرش ازدواج کند و بهزیستی یک خانه یا جایی برای زندگی به انها بدهد . موبایلها هم نه به عنوان اشیای دزدی که به عنوان اشیا ضبط شده تحویل آگاهی بشود .
معاونم و مشاور سازمان کنار من ایستاده بودند . می خواستم ساکت باشم اما نتوانستم . نگاهی به این دوتا تازه رییس شده انداختم و گفتم : آخره هر طوفانی ممکن آرامش نباشه؛ کلاهتون سفت بچسبین که باد نبردش و فوری هم جو گیر نشین .
رییس اداره امور بانوان
